گفت و گو

خانه > گفت و گو > اسفندیاری: اصلا کسی مرا نمی شناسد!

شماره ۷۷

بازگویی داستان جالب صعود به دومین کوه سخت دنیا در شیرزنان

اسفندیاری: اصلا کسی مرا نمی شناسد!

18 آبان 1387

ورزش : کوهنوردی/سنگنوردی

شیرزنان- الهه حبیبی: انتخاب چنين قله‌اي براي صعود از نظر همه يك حماقت بود اما او طي سالها تمرين حالا خودش را در حدي مي‌ديد كه بتواند به يكي از قله‌ها‌ي 8000 متري هيماليا يعني نانگاپاربات صعود كند. نانگاپاربات كه مي‌گويي بايد لرزه بر اندامت بيفتد چون دومين كوه سخت دنيا براي صعود است. حالا اين كوه با ديواره‌ها و صخره‌هاي قدر اش تنها انگيزه‌ي ليلا مي‌شود و تصميم مي‌گيرد كوهي را كه تا به حال هيچ زني از كشورش به قصد آن عزيمت نكرده، فتح كند. احتمال صعود 10 درصد است اما او خودش را بر فراز قله مي‌بيند و چنان با اعتماد به نفس و اقتدار شروع مي‌كند كه نانگاپاربات او را با آغوش باز مي‌پذيرد. او تصميم گرفته تنهايي به اين قله صعود كند، هر چند بعدها چند مرد هم به گروهش مي پيوندند و با او راهي مي‌شوند اما حتا گرفتن چنين تصميمي روحيه‌ي خاصي مي‌خواهد.

او مي‌گويد مي‌خواهم ببينم سقف توانم كجاست و تا جايي كه امكان داشته باشد آن را امتحان مي‌كنم. لیلا در برنامه‌ي نانگاپاربات كه با حمايت باشگاه دماوند و شركت نارون آرا برگزار مي‌شود، سرپرست يك گروه هفت نفره است. اعضاي اين گروه كه همگي مرد هستند، كاظم فريديان، سامان نعمتي، سهند عقدايي، احسان پرتوي نيا، حسين ابوالحسني، و محمد نوروزي نام دارند. اما متاسفانه يكي از هم‌گرو‌هي‌هاي آنها (سامان نعمتي) در ماجرايي كه از زبان خود ليلا اسفندياري مي‌شنويم در نانگاپاربات ناپديد می شود و ديگر کسی او را پیدا نمی کند. براي روح بزرگش آرزوي آرامش داريم.


ليلا اسفندياري، يكي از قهرمانان كوهنوردي ايران، 38 ساله، مجرد و زيست‌شناس است. او كه از 30 سالگي كوه‌نوردي را آغاز كرده، اكنون پس از گذشت 3 ماه از فتح قله‌ي نانگاپاربات در فكر صعود به يكي ديگر از قله‌هاي هيماليا به نام ليلاپيك است. ليلا با هدف شكستن مرزهاي آنچه براي يك زن ممكن است، تا به حال دو غار از دشوارترين غارهاي دنيا را با موفقيت پيموده و صعود زمستاني دماوند را از 3 مسير مختلف به انجام رسانده است. ديواره‌ي علم‌كوه را صعود كرده و صعود يخچال دره‌‌ي يخار كه از بزرگترين يخچالهای ايران است را با موفقیت به پایان رسانده است. جالب اينجاست كه ليلا، اولين زني است كه غار پراو، ديواره‌ي علم‌كوه و دره‌ي يخار را پيموده و همه‌ي اينها به دليل سختي راه و فني بودن آنهاست.

" از سال 79 در حد رفتن به توچال و پلنگ‌چال بودم. دوستي به نام پروانه دنيوي در پلنگ‌چال پيدا كردم كه عضو باشگاه دماوند بود و به من گفت وقتي مي‌تواني اينقدر خوب صعود كني، عضو اين باشگاه شو. من توانم خيلي خوب بود اما دانش نداشتم. عضو باشگاه شدم و از 79 تا 80 يك سري كوه‌هاي اطراف تهران مثل برج و خولنو را صعود كردم اما اين صعودها فني نبود. در عيد سال 80، 5 قله از قله ‌هاي كرمان را صعود كردم. با همان گروه، كلي از قله هاي آذربايجان مثل سهند و سبلان را صعود كردم. اما اينها همه در حد كوهنوردي بود و كوهنوردي فني نبود. سال 81 با بچه‌هاي فني بيشتر آشنا شدم و كم‌كم گرايشم رفت به سمت كار فني. سنگ‌نوردي، غارنوردي كه اول غارنوردي‌هاي معمولي بود بعد شد فني. غارنوردي را از كاظم فريديان ياد گرفتم. بعد از صعودهاي بسياري كه باهم داشتيم، شديم هم طناب. ديوار علم كوه را با هم صعود كرديم و خيلي از ديواره‌هاي ايران، غار پرو و دره‌ي يخار را باهم رفتیم."

در 23 سالگي از خانوداه‌ام جدا شدم

حتما نوجوانی او با ديگران تفاوت زيادي داشته كه حالا اين ليلايي شده كه مي‌بينيم. وگرنه چطور ممكن است زني اين چنين پيشرو، از خانواده‌اي كه هيچ‌كدام اهل چنين كارهايي نبوده‌اند، بيرون آمده باشد. اما بر خلاف تصور ما خودش چيز ديگري مي‌گويد:" اتفاقا من اصلا كودكي خوبي نداشتم به خاطر اينكه پدرم شديدا آدم متعصبي بود...". همين پدر متعصب زندگي ليلا را دگرگون مي‌كند. ليلا در جواني و در سن 23 سالگي تصميم مي‌گيرد به دليل سخت‌گيري‌هاي پدر از خانواده‌اش جدا شود و تنها زندگي كند. ليسانس ميكروبيولوپي دارد و فكر مي‌كند كه مي‌تواند از پس مخارج زندگي اش بر بيايد. مي‌گويد:" هيچ كس در اين كار با من موافق نبود و خانواده ام مرا به خاطر اين كار ترك كرد اما من دوست داشتم كه خودم باشم و براي خودم زندگي كنم. اين پدرم بود كه هميشه برايم تصميم مي‌گرفت. اولين خانه‌اي كه اجاره كردم شش متر بود. نه حمام داشت و نه آشپزخانه و اين براي دختري كه در خانواده‌اي با وضع مالي خوب بزرگ شده بود، خيلي سخت و غيرقابل تحمل بود."

ليلا به ياد مي آورد كه آن روزها دختر خيلي خجالتي و بي‌زباني بوده و اين كار را هم تحت تاثير دو دوست دانشجويش انجام داده بود. او مي‌گويد: "وقتي براي دانشگاه انتخاب رشته‌ مي‌كردم، پرستاري را دوست داشتم به خاطر فعاليت زيادي كه دارد و بعد هم وكالت. اما عملا پدرم انتخاب كرد كه من چه رشته اي را بخوانم. گفت ميكروبيولوژي خوب است چون مي‌روي در آزمايشگاه و كسي با تو كاري ندارد! اما براي اينكه وكيل شوي بايد خيلي الپره باشي. "

الپره يعني چي؟ "يعني خيلي پررو باشي."

به هر حال اين عمل من يعني جدايي از خانه يك اعتراض بود كه چرا هميشه بايستي پدرم به من دستور بدهد كه چكار كنم؟ من يك آدم هستم و بايد براي زندگي آينده‌ام تصميم بگيرم. هميشه نمي‌توانم اجازه بدهم پدرم براي من تصميم بگيرد." او مخارج خودش را از راه تدريس تامين مي‌كند و بعدها موفق مي‌شود شغل مناسب تري را در كارخانه‌ي دستمال كاغذي چشمك پيدا كند. بعد از آن شغلي را در بيمارستان آبان به دست مي‌آورد و تا سال گذشته به صورت مستمر و منظم هر روز صبح تا عصر به سر كار مي‌رفته است.

"من سال گذشته در مهر ماه اين برنامه را با مشورت كاظم انتخاب كردم. قبل از آن، من براي يك برنامه‌ به سوچي در روسيه رفته بودم و مي‌خواستم عميق‌ترين غار دنيا را بروم. منتها از آنجايي كه ايراني هستيم، پليس روسيه اجازه نداد كه ما وارد آبخازيا شويم. من وقتي برگشتم ايران؛ خيلي افسرده شدم. براي مبارزه با اين افسردگي‌، نانگاپاربات را پيشنهاد دادم، كتابش را خواندم و با كاظم و كساني كه اين قله را صعود كرده بودند مشورت كردم. با توجه به اينكه اين قله‌ي سختي است و احتمال مرگ خيلي زياد است، در نهايت تصميم گرفتم. فكر كنيد تا قبل از ما چيزي حدود 250 نفر به اين قله صعود كرده بودند كه حدود 70 نفر مرده بودند. من برنامه را اعلام كردم و براي اينكه تمريناتم را شروع كنم، 15 آبان 86 از كارم استعفا دادم. تقريبا هر 5 روز هفته برنامه داشتيم."

ليلا آرزوي هميشگي‌اش را برآورده كرد. اينكه به سركار نرود و بتواند به طور حرفه اي روزانه 7 ساعت تمرين داشته باشد. "در تمام دوراني كه هم كار مي‌كردم و هم كوهنوردي، صبح ساعت 5 از خواب بلند مي‌شدم و 6 از خانه مي‌رفتم بيرون و بايد در بيمارستان ساعت 7 كارت مي‌زدم. تا ساعت 3 بيمارستان بودم و بعد از 3 با آن تن و روح خسته تازه مي‌رفتم استخر براي تمرين يا سالن سنگ و يا بدن‌سازي. 5 شنبه ها با كوله مي‌رفتم بيمارستان چون مثلا قرار بود عصر همان روز برويم تبريز كه جمعه قله اي را صعود كنيم. و شنبه ها هم با همان اوضاع كثيف و عرق برمي‌گشتم سر كارم و ظهر، بعد از سه روز رفت و آمد تازه مي رسيدم كه دو ساعت استراحت كنم. هفت‌ سال به همين ترتيب گذشت."

من اسپانسري پيدا كرده بودم كه تمام هزينه‌هایم را مي‌داد. وقتي ما يك تيم شديم تمام پول را در اختيار گروه قرار دادم.

سه بار تا پاي مرگ رفتم

هر چند بدن ليلا براي چنين صعودي كاملا آماده بود اما اين چيزي از خطرات و ماجراهايي كه يك كوه 8000 متري در هيماليا مي‌تواند داشته باشد، كم نمي‌كند. ليلا مي‌گويد: "سه بار تا پاي مرگ رفتم. اولي‌، زماني بود كه هنگام بالا رفتن سنگ بزرگي با سرعت بسيار زياد از نوك دماغم گذشت و محكم روي ران ام فرود آمد. دو روز در كمپ خوابيده بودم تا بهتر شوم. تمام رانم خون مرده شده بود و من تقريبا فلج شده بودم. اگر كمي آن‌طرف تر افتاده بود، توي سرم مي‌خورد. يك بار ديگر هم زماني بود كه با باراني از سنگ‌هاي ريز و درشت مواجه شديم. چاره اي نداشتيم. آنجا بود كه فكر كردم اين بار ديگر حتما مي‌ميريم اما اين يك شانس بزرگ بود كه هيچ كدام از سنگ‌ها به ما برخورد نكرد. بار ديگر هم، از زور خستگي طوري روي زمين نشستم كه چيزي حدود 100 متر سقوط كردم. خيلي وحشتناك بود اما توانستم خودم را نگه دارم."

دوست داشتم بميرم و پايين نیایم

ليلا در جواب اين سوالم كه در مرگ سامان چه كسي مقصر بود، مي‌گويد:" ببنيد كسي مقصر نبود. هر بدني يك سقفي دارد. كسي مي تواند به ارتفاعات خيلي زياد برود و خسته نشود و كسي هم نمي‌تواند. سامان تا روزي كه صعود مي‌كرديم، وقتي برنامه مان دو يا سه روزه بود، مثلا مي‌رفتيم تا كمپ يك یا کمپ دو و برمي‌گشتيم، خيلي عالي بود چون برنامه نهايتا دو يا سه روز بود. 5 روز در بيس كمپ استراحت مي‌كرديم و دوباره راه مي‌افتاديم. ولي وقتي به برنامه‌ي 4، 5 روزه رسيديم بدنش خودش را نشان داد. از همه عقب مي‌افتاد. سامان تا روزهاي قبل اش جلوتر ازهمه حركت مي‌كرد و مسير باز مي‌كرد يا طناب را از زير برف بيرون مي‌كشيد. خيلي فعال بود. تا ساعت 6 صبح كه رسيديم به جايي براي استراحت. باز هم مي‌گفت حالم خوب است.

سامان خيلي آدم نگويي بود. اسهال گرفته بود و نمي‌گفت. اينها همه احتياج به درمان دارد و اگر درمان نكند بدنش ضعيف مي‌شود. ساعت 10 صبح بهش گفتيم ديگر بايد برگردد. مي گفت صعود اين قله براي من خيلي مهم است. اگر صعود مي‌كرد هر چقدر ارتفاع بيشتر مي‌شد براي خودش بدتر مي‌شد و براي ما هم مشكل ايجاد مي‌كرد. بهترين راه اين بود كه برمي‌گشت چون هم ساعت ساعت خوبي بود. 10 صبح، زير آفتاب و يك مسير نرمال و برف‌مالي شده. انقدر مسير خوب بود كه طناب ثابت هم كشيده نشده بود. نياز نداشت كه كسي با او برگردد پايين. حتا بچه ها بهش ‌گفتند با تو بر مي‌گرديم پايين اما قبول نكرد. البته حق هم داشت. 400 متر بيشتر با قله فاصله نداشتیم. 50 روز براي رسيدن به اين قله تلاش كرده بود. به ما قول داد كه بر مي‌گردد پايين و ما به راهمان ادامه داديم. اما او برنگشت.

از بيس كمپ او را مي ديدند. گفتند سامان يك كمي فرود داشت و وقتي كه بارش قطع شد دوباره شروع كرد به صعود. پيش خودش تصور كرده كه هواي خراب همين‌قدر بوده و من امكان اين را دارم كه امشب اينجا استراحت كنم و فردا قله را صعود كنم. ما قله ر ا صعود كرديم آمديم پايين. در صد متر ارتفاع، سامان را ديديم. برايش دست تكان داديم و او با دو دستش براي ما دست تكان داد و به ما تبريك گفت: ماشاالله. در مسيري كه ما مقداري پايين و دوباره بالا مي رفتيم ديگر سامان را نديديم. تا رسيديم جايي كه سامان ايستاده بود. ديديم سامان نيست. فكر كرديم برگشته پايين. نگو زماني كه ديده ما ديگر داريم به او مي رسيم، رفته خودش را پشت يكي از آن تخته سنگ‌ها قايم كرده كه وقتي ما رد شديم و رفتيم پايين، او بماند و فردا قله را صعود كند. تا آن موقع هم سالم بود. او نبايد از دستور ما سرپيچي مي‌كرد و بر نمي‌گشت يا حالا كه برنگشته بود، از جايش تكان نمي‌خورد و پنهان نمي‌شد.

ليلايي كه با سختي به جايي كه مي‌خواسته رسيده، مي‌تواند الگوي خوبي براي عده‌اي باشد اما من قهرماني براي كشورم نشدم

شب طوفان شد. طوري كه ما خودمان تا 5 صبح صبر كرديم. چادر را پيدا نمي‌كرديم. مه بود و ما حتا نورهاي چراغ‌مان را به زور مي توانستيم ببينيم. خود من در هر 5،6 قدمي كه برمي‌داشتم به اندازه‌ي چند دقيقه سرم را روي كلنگم مي‌زدم و مي‌خوابيدم. تشنگي پدر همه مان را در آورده بود. يك قطره آب نداشتيم و چيزي حدود 20 ساعت بود كه غذا نخورده بوديم و غذایمان در حد تنقلات بود. شكلات. چادر را هم پيدا نمي كرديم. در همين شرايط ما وقتي امديم پايين متوجه شديم سامان نيست. ولي ديگر امكان نداشت برگرديم بالا. يعني آن مسيري كه ما در دو ساعت آمديم پايين، 10 ساعت در آن طوفان طول مي‌كشيد برويم بالا و اگر مي‌رفتيم مي‌مرديم. حتا كاظم كه سر حال تر از همه‌ي ما بود، قطعا مي‌مرد. من دوست داشتم بميرم اما نيايم پايين.

مردن در كوه را ترجيح مي‌دهم

من دوست دارم در كوه يا در غار بميرم. براي خودش ابهتي دارد. من به جايگاه سامان غبطه مي‌خورم. چون فكر مي‌كنم سامان كجا مرد و من معلوم نيست كجا بميرم. اصلا از مردن نمي‌ترسم. مي‌دانستم كه 10 درصد احتمال صعود هست اما من خودم را روي قله مي‌ديدم و از صعودم مطمئن بودم. اگر دفتر خاطرات من را بخوانيد اين را مي‌بينيد. من واقعا موفق شدم. با اينكه هيچ حامي نداشتم و هيچ كس نبود كه از من حمايت كند و به درد دل هاي من گوش كند. آن موقع‌ها كه خسته از كوه مي‌آمدم، هيچ كس نبود كه من را تر و تازه كند يا يك شامي بگذارد جلويم. من خيلي سخت به جايي كه هستم رسيدم اما جايگاه من در اجتماع مشخص نشد. اين ليلايي كه با اين سختي به جايي كه مي‌خواسته رسيده، مي‌تواند الگوي خوبي براي عده‌اي باشد- به هر حال آدم‌هاي مثل من كم نيستند كه دوست دارند خودشان باشند و آزاد زندگي كنند- اما من قهرماني براي كشورم نشدم. اصلا كسي من را نمي‌شناسد.

18 آبان 1387

ورزش : کوهنوردی/سنگنوردی

پاسخ به اين مقاله

9 پيامهاى سخنگاه

بالای صفح