گفت و گوی اختصاصی شیرزنان با پدیده ورزشی یزد- قسمت پایانی
14 دی 1387
ورزش : ورزش همگانی
شیرزنان:اولین قسمت مصاحبه فهیمه خضرحیدری، خبرنگار اعزامی شیرزنان به یزد با تنها زن دوچرخه سوار این شهر را در شماره پیشین نشریه شیرزنان خواندید. بر اساس وعده داده شده، دومین قسمت و بخش پایانی این مصاحبه خواندنی را در این شماره برای شما تهیه دیدیم که امیدواریم از آن لذت ببرید. گزارش تصویری شیرزنان از این خانم ورزشکار را در بخش عکس ببینید.
***********
«خانم ارشد» در تمام شهر يزد تنها يكي است. او تنها زني است كه چارچوبهاي تنگ محيط پيرامونش را از سالها پيش ناديده گرفته ، از خيلي از خطوط قرمز گذشته و تصميم گرفته كه تمام رفت و آمدهايش را در شهر مردانه يزد با دوچرخه انجام دهد. مانتوي گشاد آبيرنگي كه به تن دارد تا زير زانوانش را پوشانده. مقنعهاش هم سفت و سخت است و مو از درزش بيرون نميزند. كفش ورزشي راحتي به پا دارد و سبكبار و رها با قيافهاي جدي و محكم ركاب ميزند. دوچرخهسواري در شهر و ميان عموم مردم را از چهار سال پيش آغاز كرده و در طول اين سالها اگرچه فراز و نشيبهاي زيادي را پشت سر گذاشته و كارش حتي به اختلافات و چالشهاي خانوادگي هم رسيده اما هرگز ركاب زدن را كنار نگذاشته است.
اولين روزي كه با دوچرخهتان به خيابانهاي شهر آمديد يادتان هست ؟
اصلا ممكن نيست يادم برود.
عكسالعملها چطور بود؟
خیلی هول و ولا داشتم . یادم هست که میخواستم بروم استخر. آن موقع یکی دو ماهی بود که دوچرخه خریده بودم اما همین طور مانده بود در خانه و هر روز تصمیم می گرفتم که سوار آن بشوم و بروم به خیابان اما باز با خودم می گفتم حالا بماند از فردا. هنوز ترس داشتم. آن موقع تجربه الان را هم نداشتم و می ترسیدم که مثلا سر چهارراه چطوری باید کنار ماشینها و پشت چراغ قرمز بایستم و تعادلم را در برابر ماشینها حفظ کنم. راستش بيشتر هم بابت اين جور چيزها نگران بودم و خیلی نگران برخوردهاي مردم نبودم. بیشتر نگران حضور با دوچرخه در میان ترافیک و ماشینها و عابران پياده و اينها بودم. ولی به هر حال دل را به دریا زدم و یک روز که می خواستم به استخر بروم دوچرخه را برداشتم و رفتم داخل خيابان.
هیچ وقت یادم نمیرود که از شدت استرس هر چه آب می خوردم باز هم خشکی گلویم برطرف نميشد و باز هم تشنه بودم. در برگشتن اما دیگر هیچ مشکلی نداشتم و ترسم به کلی ریخت. منتها حدود ده پانزده روزی هنوز با احتياط بيشتر حركت ميكردم. آن موقع هنوز دوچرخهسواري يك زن در اين خيابانهاي شلوغ براي خودم هم جا نيفتاده بود.
برخورد ساير زنان و زنان اهل خانواده ، مادر و خواهر و اينها با شما چطور بود؟
خب خودتان ميدانيد كه ما را آنقدر از همه چيز ترساندهاند و محدودمان كردهاند كه حتي خودمان هم باورمان شده كه جز نشستن توي خانه و پختن آش شولي و منجق و مليلهدوزي كاري از دستمان برنميآيد. راستش را هم بخواهم بگويم اين است كه دست كم در شهر يزد خود خانمها از آقايان محدودتر فكر ميكنند.
قسمت اول مصاحبه را اینجا بخوانید
خانمها هنوز هم همهاش به فكر خانهداري و انباشتن طلا و جواهر و اين جور كارها هستند و اگر خودشان بخواهند از خانه بروند بيرون و ورزش كنند ، اگر واقعا بخواهند كسي جلوشان را نميگيرد. راستش زنان يزدي از مردان يزدي متعصبتراند. براي همين، كارِ من هم در ابتدا براي زنان خانوادهام عجيب بود. مثلا مادرم از من ميپرسيد كه حالا براي چه و با چه هدفي ميخواهي با دوچرخه بيايي بيرون؟ مگر ماشين نداري؟ يا من رو نصيحت ميكردند كه اين كار را ادامه ندهم چون ممكن است شوهرم ناراحت شود.
همسرتان مشكلي با دوچرخهسواري شما ندارند؟
( ميخندد ) گفتم كه « آقامون » خودش ورزشكار است از اول هم خودش هيچ مشكلي نداشت كه من با دوچرخه در شهر رفت و آمد كنم. فقط سفارش ميكرد كه مراقب باشم چون در يزد بعضيها خيليها بد رانندگي ميكنند و ممكن است دوچرخهسوار در خيابانهاي شهر آسيب ببيند. اما به هر حال « آقامون » خودش قبلا جبهه بوده و در بسيج محل و نيروي انتظامي دوستاني دارد كه آنها اصلا از دوچرخهسواري من خوششان نميآمد و نميآيد.
ايشان به خاطر حرفهايي كه از اين دوستانش ميشنيد يا به خاطر نوع نگاه آنها و منعي كه براي دوچرخهسواري زنان دارند، كم كم شروع كردن به مخالفت و حتي كار به جايي رسيد كه گفتند يا من را انتخاب كنيد يا دوچرخهسواري و حتي موضوع طلاق مطرح شد. اما من همچنان بر سر موضع خودم ايستادم و گفتم اگر شما بر سر چنين موضوعي، بر سر اينكه من اختيار كارهاي خودم را نداشته باشم، ديگر زندگيمان برايتان ارزش ندارد من هم حرفي ندارم. دوچرخهسواري من خيلي مشكلات برايم به همراه داشت.
من به صورت پنهاني و زيرزميني به زنان علاقهمند كونگفو ياد ميدادم
كار به وساطت خانوادههايمان كشيد و خيليها با من حرف زدند كه دوچرخهسواري در شهر را كنار بگذارم اما من كوتاه نيامدم چون نه كارِ غيرشرعي ميكردم و نه در هيچ كجاي قوانين كشور آمده كه زنان نميتوانند دوچرخهسواري كنند. من حتي استفتاء كردم و حتي جواب مرجع تقليدم را هم كه گفته دوچرخه سواري زنان بلامانع است، همه جا همراه خودم دارم و چون ميدانم هيچ كار خطايي انجام ندادهام پاي آن ايستادهام.
الان و در طول اين سالهايي كه گذشته مشكلاتتان كمتر نشده است؟
چرا الان ديگر موضوع حل شده. يك سال اول خيلي دردسر داشتيم و هر روز يك كسي به شوهرم چيزي ميگفت و او ناراحت و نگران ميشد. حتي امام جمعه محل به خانه ما آمدند و حضورا تذكر دادند كه من نبايد در شهر با دوچرخه بروم. شوهرم گفت ايشان خودش تصميم گرفته و حرف ما را هم نميپذيرد و امام جمعه محل گفت كه اگر شوهر راضي نباشد كار من درست نيست و ضمنا گفت كه در شهر مفسده درست ميشود.گفت من شخصا از شما خواهش ميكنم كه اين كار را كنار بگذاريد اما من قبول نكردم و گفتم خيلي براي شما احترام قائلم اما نميتوانم خواهشتان را قبول كنم. من فقط دارم دوچرخهسواري ميكنم. همين. و اين كار هم هيچ اشكال شرعي و قانوني ندارد.
درباره رضايت شوهرم هم گفتم پس اگر بنا به رضايت است من هم از ورزش و فعاليت ايشان رضايت ندارم و ايشان هم بايد تمام ورزشهايي كه انجام ميدهد را كنار بگذارد و در خانه بماند و خب اين كاري بود كه « آقامون » هيچ وقت حاضر نميشد انجام بدهد....
گزارش تصویری از خانم ارشد را اینجا ببینید
خلاصه خيلي ماجرا داشتيم تا به اينجا رسيديم كه شوهرم به من گفت هر كاري ميخواهي بكن، با دوچرخه هم برو بيرون اما اگر من را در خيابان ديدي هيچ گونه آشنايي با هم نداريم و سلام و عليك هم نميكنيم. مدتي هم اين طوري بود تا حالا كه ديگر براي ايشان هم عادي شده و يك بار حتي در خيابان هم من را ديدند و احوالپرسي هم كردند. من ميدانم كه شوهرم ته دلش من را تحسين ميكند. او تنها نگران حرفهاي مردم و همسايهها است.
مگر همسايهها هم ناراحت بودند؟
خب ديگر. مثلا خانمي كه سالهاست با ما رابطه داشته و رفت و آمد داشتيم يك بار به من گفت لطفا با دوچرخهات به خانه ما نيا. چون من دختر دارم و اگر مردم ببينند كه با يك زن دوچرخهسوار رفت و آمد ميكنم، ممكن است ديگر برايش خواستگار نيايد! حتي كسبه شهر هم بسيار ظاهربين هستند. وقتي من با دوچرخه براي خريد ميروم تحويلم نميگيرند اما اگر با ماشين بروم رفتارشان عوض ميشود.تنها پسرم هم هميشه از من حمايت كرده اما ميگويد اگر در شهر ببيند كه كسي حرفي يا متلكي ميگويد، مجبور است دعوا كند.
این لباس را هم مخصوص دوچرخه سواریتان طراحی کردهاید؟
برا ی دوچرخه كه نه. اين لباس را در اصل براي سواركاري طراحي كردم كه كاملا پوشيده باشد و هيچ كس نتواند از آْن ايراد بگيرد.اما بعد براي دوچرخهسواري هم ديدم مناسب است و از همان استفاده كردم.
از وقتي دوچرخهسواري را شروع كردهايد ظاهرا كونگفو و ورزشهاي ديگر را كنار گذاشتهايد؟
نه كنار كه نگذاشتهام. فقط ديگر آموزش نميدهم. ورزش كونگ فو هم قصه طولانياي دارد. من اولين زني بودم كه براي يادگيري كونگ فو رفتم. آن موقع همه مخالف بودند. ميگفتند اين يك ورزش خشن مردانه است اما من ميخواستم دفاع شخصي ياد بگيرم و بتوانم از خودم دفاع كنم. حالا هم كه دوچرخهسوار شدم به خاطر كونگ فو بلد بودن خيلي احساس امنيت ميكنم. آن موقع اما وضعيت فرق داشت. ما حتي يك مركز آموزش كونگفو زنان نداشتيم. من به صورت پنهاني و زيرزميني به زنان علاقهمند كونگفو ياد ميدادم. كم كم تعداد زناني كه اين ورزش را ياد گرفته بودند، خيلي بيشتر شد و بعد از مدتي هم آموزش آن به زنان آزاد شد. من در آموزشگاه هم مدتي تدريس كردم اما بعد ديگر مربيان زن زيادي تربيت شدند و من هم تصميم گرفتم ورزشهاي ديگري را تجربه كنم.
*******
خانم ارشد سر دوچرخهاش را كج ميكند، ميچرخد و ركاب ميزند به سوي پيست بزرگ دوچرخهسواري انتظارقائم؛ تنها جايي كه زنان ميتوانند دوچرخهسواري كنند. اما تغيير ساعات كار پيست و انتقال زمان دوچرخهسواري زنان به صبحها سبب شده كه پيست عملا در شيفت زنان خالي باشد. صبحهاي شهر كويري، گرم است و از اين گذشته زنان متاهل و خانهدار اغلب صبح را تا ظهر به امور خانه ميگذرانند، زنان شاغل هم تازه در شيفت بعدازظهر از كار بيرون فارغ ميشوند و فرصتي براي دوچرخهسواري باقي نميماند.